ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

بابا

1392/2/6 0:37
نویسنده : ندا
286 بازدید
اشتراک گذاری

دلم نمیخواد از این لحظات سخت دوری از بابا برات بنویسم، ولی اینم یه دوره ای از زندگیمونه که ایشاالله به خیر و خوبی سپری میشه و فقط ازش یه خاطره باقی می مونه...خوشحالم که اونقدر بزرگ نشدی که دوریه بابا عذابت بده، گاهی یادش می کنی، گاهی صداش می کنی، حتی می دونم که گاهی دلت هم براش تنگ میشه، ولی خدا رو شکر بی تاب نبودنش نیستی، شاید بودن خونه ی مامان جون و ملاقاتهای چند دقیقه ایت توی هفته می تونه آروم نگهت داره...حموم رفتنهای تقریبا هر شبت با بابا الان دردسر ساز شده و حاضر نیستی با من بیای حموم...

 پسرم نمی دونی مامان چه روزهای سختی و می گذرونه، هر روز لحظه شماری میکنم که ساعت سه بشه و بتونم بابا رو ببینم، بردن تو هم به بیمارستان زیاد درست نیست، از طرفی دل بابا برات تنگ میشه... از خدا میخوام به حق این شب جمعه تمام مریضها رو شفا بده و بابا هر چی زودتر بهبود پیدا کنه و برگرده پیشمون... دوستون دارم...شب بخیر...

بابا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

سمانه مامان پارسا جون
6 اردیبهشت 92 17:09
سلام ندا جون خوبی؟
خدا بد نده عزیزم
چی شده همسر خوبت؟
خیلی ناراحت شدم عکسشون رو توی بیمارستان دیدم.
راستی تولدت هم با تاخیر مبارک عزیزم.


سلام خانومی ممنونم بابت تبریک و تاسفت
برامون دعا کن گلم
نسیم-مامان آرتین
7 اردیبهشت 92 9:21
ندا جونم ایشالا زود زود حال بابای مهربون وهمسر خوبت بهتر میشه ودوباره مثل همیشه شاد در کنار هم خواهید بود


فدات شم ایشاالله
نوشين مامان آريا
7 اردیبهشت 92 10:45
نداجون ناراحت نباش ايشااله اين روزهاي سخت خيلي زود تموم ميشه و همسرت با خوشي و سلامتي مياد خونه پيشتون ابوالفضل جونو ببوس


ممنونم از دلداریت انشاالله
خدا همه ی مریضها رو شفا بده
مامان آریام
7 اردیبهشت 92 23:14
دوست خوبم نمیدونم چی شده....ولی ایشاالله هر چه زودتر همسرت سلامت و شاد به خونه برگرده....ما فقط میتونیم دعا کنیم


قربونتون برم ممنون
مامان آراد(خاطره)
7 اردیبهشت 92 23:43
سلام ندا جون...بلا به دور عزیزم...
خدا بد نده...
خیلی ناراحت شدم وقتی این پستو داشتم میخوندم...
انش الله که حال شوهرتون به زودی خوب بشه و برگرده به آغوش خونوادش...
براشون دعا میکنم...
ابوالفضل جونمو ببوس


سلام مرسی دعامون کنید
مامان مانی
8 اردیبهشت 92 9:21
خیلی خیلی ناراحت شدم انقدر که اشکام سرازیر شد
امیدوارم به حق ابوالفضل هر چه زودتر بابایی خوب بشن .... خیلی ناراحت کننده است ...
روزهای خوبی براتون آرزو می کنم عزیزم .....
پسر گلتون رو ببوسید ....


ممنونم عزیزم
مامان گیسوجون
10 اردیبهشت 92 18:53
سلام عزیزم خوبین؟
چی شده دوستم ؟
خدا بد نده
ان شاا... هر چه زودتر حالشون خوب میشه


سلام گلم ممنونم
مریم خالش
11 اردیبهشت 92 8:03
با خوند ن این متنت خیلی گریه کردم
خدا بزرگه
انشالله که خوب بشه همسر دلبندت


فدات شم خواهری