بابا
دلم نمیخواد از این لحظات سخت دوری از بابا برات بنویسم، ولی اینم یه دوره ای از زندگیمونه که ایشاالله به خیر و خوبی سپری میشه و فقط ازش یه خاطره باقی می مونه...خوشحالم که اونقدر بزرگ نشدی که دوریه بابا عذابت بده، گاهی یادش می کنی، گاهی صداش می کنی، حتی می دونم که گاهی دلت هم براش تنگ میشه، ولی خدا رو شکر بی تاب نبودنش نیستی، شاید بودن خونه ی مامان جون و ملاقاتهای چند دقیقه ایت توی هفته می تونه آروم نگهت داره...حموم رفتنهای تقریبا هر شبت با بابا الان دردسر ساز شده و حاضر نیستی با من بیای حموم...
پسرم نمی دونی مامان چه روزهای سختی و می گذرونه، هر روز لحظه شماری میکنم که ساعت سه بشه و بتونم بابا رو ببینم، بردن تو هم به بیمارستان زیاد درست نیست، از طرفی دل بابا برات تنگ میشه... از خدا میخوام به حق این شب جمعه تمام مریضها رو شفا بده و بابا هر چی زودتر بهبود پیدا کنه و برگرده پیشمون... دوستون دارم...شب بخیر...



بابا
